توت های وحشی
-
تاریخ: 1399/10/17 ساعت: 21:25
آنچه در رویای ماه نقش میکشد ، چمنزاری ست در آنسوی پهنه های نیلگون؛مملو از توت های وحشی..و فریاد تنیده شده ی آسمان که در کران به چشم میاید و رقص ذرات گرد و غبار در قطرات خورشید..بنگر که چگونه دستان آیی
دختری تنها
-
تاریخ: 1399/10/17 ساعت: 21:25
میانه های شب بوددختری میان آیینه های قدی و کمد های دیواری روی سنگ های سرد زانو هایش را در آغوش گرفته بود...چراغ های خفته و شمع های بیدار ، بیزار از این شبگاه اشک ها سرازیر میشد و شعله ها را میسو
لحظه هایم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:34
اه ازین لحظه هاکه بی تو میگذرند آه ازین چشمهاکه بی تو می نگرندحاشاکه دیگر نیستمجالی دلم راتا برون اورم آتش همیشه افروخته ام راحاشاکه دیگر آسمانی نیستستاره باشدخفته به بام شب وبهانه باشدم
شاپرک ها
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 4:44
سیب های شناور در آب حوض د رحال رقصیدن و چرخیدن هستند.... ماهی ها با یکدیگر بازی میکنند..... ابی ارغوانی حوض برای سبزه های حیاط دلبری میکند...... انار که از در
افکار گرگ ها
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:05
میخواهم درباره ی افکار گرگ ها از ماه بدانم؟ایا واقعا انها میپندارند ان خدایشان است؟ اگر خدا نیست پس چه کسی است که انقدر انهارا شیفته و مجذوب خود کرده است و انها را وادار به زوزه کشیدنبرای ان میکند؟ هنگام صحبت کردن با ماه سرشان را بلند میکنند و به پیشواز ماه می روند ... اما ... خدای انها کوچک است،از ...
چیزی به مراتب بهتر
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:05
زندگی تنها خوردن و خوابیدن نیست، خسبیدن و نوشیدن نیست. و چیز دیگر هم هست که میتوان بر آن نام زندگی بگداشت، چیز دیگر، چیزی به مراتب برتر. #سهراب_ سپهری
گل ها همه افتابگردانند
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:05
صبح زود تر از همه از خواب پا میشد تا امدنش را ببیند.. ارام به طوری که دیگران متوجه نشوند سرش را بلند میکرد ..به محض روشن شدن اسمان و پدیدار شدن ابر ها خودش را گم میکرد و دست و دلش میلرزید... طلوعش را که میدید کمی ارام میشد... با خود میگفت محال است خورشید با ان همه عظمت و روشنایی حتی نیم نگاهی به من ...
داستان کوتاه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:05
کلاغ ذاغک را تنها گذاشت.. قالب پنیرش را گرفت و در پسه معرکه اورا تنها گذاشت گفته بود از صدایش خوشش می اید گفته بود برایش اواز بخواند تا روحش را پرواز دهد اما.. نارو زد.. کلاغ صدایش خوب نبود اما... با تمام عشقش با تمام احساساش شروع به خواندن کرد.. از نظر من داستان طور دیگری ست..کلاغ میدانست پنیر از د...
مقدمه:
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 2:30
به نام خدا نمیدانم از چه کسی و چه چیزی شروع کنم اما... ب نظرم این کفایت میکند که بگویم در این وب داستان هایی از زندگی و یا از ذهنیاتم بیرون میریزد و گاها تصاویر و موسیقی های مورد علاقه ام را ب اشتراک میگذارم.. اگر دوست داشتید میتوانید انهارا ب یاد بسپارید و در ذهن خود حک کنید.. ..درستکار.. Instagram...
موسیقی تو
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 2:30
رقص انگشتانت هنگام برخورد با کلاویه ها بی نظیر است.. همیشه دیده ام موسیقی پخش میشود تا برقصند اما تو میرقصی تا موسیقی پخش شود... جالب است!همیشه این تویی ک با دیگران متفاوتی،دست خودت هم نیست اما دوستداشتنی هستی!شاید ذاتی ست..... #بابایی + نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:4 توسط Reyhane |
دیدگاه او...
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 2:30
به نام خدا گاهی از اوقات ب تو خیره میشوم ک درست رو ب رویم مینشینی، روی مبل و پاهایت را روی لبه میز میگذاری! ساعت ها ب فرم نشستنت میخندم،راحت و اسوده،بیخیال هر چیز!در این چند ماهی ک تازه وار
خانه ی خدا
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 2:30
به ان سو خیره میشوم انجا که اسمان و زمین بهم پیوند میخورد،انجایی ک آبی اسمان مکمل خود را پیدا کرده است و چمن هارا میبوید و میبوسد؛ همانجا که خدا زندگی میکند! همانجا که من نزد خدا میروم و او ب استقبال من میاید... هر دو هم را در اغوش میگیریم فارغ از هر بود و نبودی،دستی ب صورتم میکشد و میگوید:دیر امد
پرهام عزیز(برادرم)
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 2:30
به دنیا امدی زیاد ازت خوشم نمیامد..خب به هر حال جایم را گرفته بودی شیرین زبانی ها و خوش زبانی هایم مانند پیش طرفدار نداشت..کم کم کم کم صورت گرد و تپلی ات در دلم جا گرفت,,اما من مغرور تر از ان بودم ک رو خود بیاورم..بیشتر اذیتت میکردم اما خدا میداند که در دلم چ غوغایی بود.. وقتی باهم شوخی میک
پدربزرگ و مادربزرگ مهربانم
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 2:30
کمتر زمانی میشد از کسی خوشم بیاید... عاشق نمی شدم مگر از خود بیخودم کرده باشد؛از این کابوس دور میشدم،میترسیدم و فرار میکردم.. تو وارد زندگیم شدی،از خود بیخودم کردی.خوب که به تو دلبستم و خوب که با نجوا هایت ارام گرفتم خاستم ب تو تکیه کنم که گفدی برای تکیه گاه بودن پیر شده ای اما.... نمیفهمیدم،تکی
خدا را صدا می زنم!
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 2:30
به نام خدا سوالی بود که چندی پیش برایم به وجود امده بود و هنوز جوابش را نیافته بودم..! صداهایی متفاوت که در تمامی صحنه های به یاد ماندنی و سرشار از ارامشم حضور داشتند... صدای پرندگان که در اکثر مواقع با یک اواز روحت را لبریز از امید به زندگی میکنند،و گه گاه صداهایی عجیب و غریب که تورا درخلسه ی شرین